فانوسی بالای تپه روشن است...

حوالی هلیل...

بسم ربّ شهدا
همانجا بالای تپه،
نگاه کن،
فانوس ها روشنند...

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

که بربندید محمل ها...

جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۱:۴۶ ب.ظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ۲۴

باران می بارید.شامش را که خورد،بلند شد تا برود به شهر.چند نفر از بچه ها سردی هوا و بارش باران را بهانه کردند تا مانع رفتنش شوند.اما قبول نکرد و گفت:«چون قول داده ام حتما باید بروم.»

  علی رغم اصرار بچه ها رفت.اما بعد از چند ساعت با ماشین پنچر برگشت.تا ساعت یک نیمه شب لاستیک را تعمیر کرد.

  چون شب از نیمه گذشته بود و باران هنوز می بارید،مطمئن بودیم که می ماند؛اما بلافاصلهوسایلش را آماده کرد و راه افتاد سمت شهر.حرف خودش را می زد،چون قول داده ام باید بروم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۳:۴۶

خاطرات؛شهید عزیزالله

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۴۸ ب.ظ

 

 ۱۹

  دو نفر از بچه ها مجروح شده بودند‌.عزیزالله وقتی دید زخم هایشان خونریزی دارد،فوری چفیه اش را پاره کرد و با تکه های آن زخم های مجروحان را بست.

 

  یکی از بچه ها که این صحنه را می دید،با خنده گفت:«عزیزالله باید به فکر یک چفیه دیگر باشی.»عزیزالله لبخندی زد و گفت:«توکل به خدا،خدا کریم است و بنده هایش را به موقع یاری می کند.»

 

  چند دقیقه بعد،یک روحانی از راه رسید.او بین بچه ها مهرِ نماز و عطر و چفیه تقسیم می کرد.عزیزالله چفیه را که از دست روحانی گرفت،همه بچه ها به یاد اتفاق چند لحظه پیش افتادند و زدند زیر خنده.

 

  خودش هم می خندید.

  می گفت:«انسان باید  در سختی توکلش به خدا باشد.

 

 

 ۲۰

   با چند نفر از بچه ها در سنگر تخریب نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم.عزیزالله گوشه ی سنگر نشسته بود.یک لحظه نگاهش کردم.دیدم دارد آرام آرام اشک می ریزد.

  پرسیدم:عزیز،چی شده؟چرا گریه می کنی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۸

شهید عزیزالله؛خاطرات

چهارشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۰۰ ب.ظ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

 

 14

وقتی شنیدم می خواهد به منطقه برود،به خانه اش رفتم.می خواستم ببینمش و موقع رفتن همراهش باشم.

  وقت خداحافظی دخترش را بغل کرد.اشک در چشم هایش حلقه زده بود.دخترش را به سینه فشرد و با صدای بغض آلود گفت:«بابا،تو دیگر مرا پای بند نمی کنی...تو را به خدا می سپارم.»

 

 

 ۱۵

برای مأموریت به خاش آمده بود.مدتی که با هم بودیم،فهمیدم نیمه های شب بدون اینکه کسی متوجه شود،از اتاق بیرون می رود.بعد هم با آرامش،بدون اینکه کسی را بیدار کند،بر می گردد و سر جایش می خوابد.

  یک شب منتظر ماندم تا اتاق بیرون برود.بعد هم دنبالش رفتم‌.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۰۰

شهید عزیزالله؛خاطرات

پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۲ ب.ظ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

در آستانه ماه محرم؛به یاد شهید عزیزاللّه...

 9

 صبحت باندبازی و بازی های سیاسی که می شد،به صراحت با این کار مخالفت می کرد و می گفت:«اگر ما وارد این مسائل شویم،انقلاب ضرر می بیند؛ما در قبال شهدا،امام و فرزندان شهدا وظیفه داریم.»

*هدف بسیجی ها،رهبر است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۲

شهید عزیزالله؛خاطرات

يكشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۵۶ ب.ظ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

 5

مبصر کلاس با دانش آموزان دختری که در کلاس ما درس می خواندند،شوخی می کرد و گاهی اوقات شوخی هایش از حالت عادی خارج می شد.عزیزالله چند بار بهش تذکر داده بود که این  کارها را نکند؛اما هر بار بی توجهی می کرد.

یک روز عزیزالله جلویش را گرفت و خیلی جدی گفت،با دخترهای کلاس شوخی نکند.بعد از تعطیلی مدرسه ،مبصر جلوی عزیزالله را گرفت و او را با چاقو مجروح کرد.

چند روز بعد چند نفر از هم کلاسی های عزیزالله،بیرون از مدرسه جلوی مبصر را گرفتند تا تنبیهش کنند و یک نفر چند سیلی به او زد.

  وقتی عزیزالله با خبر شد،فورا خودش را به آنها رساند و جلویشان را گرفت.عزیزالله مبصر را که التماس می کرد،بچه ها دست از سرش بردارند،بغل کرد و به گفت:ما مسلمانیم؛این مردانگی نیست که برادرمان را کتک بزنیم.

 

 6

  پیرمرد روضه خوان،بعد از اتمام روضه اش،گفت:«ما طرفدار و دوستدار شاه هستیم و باید از شاه حمایت کنیم.» 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۵۶

شهید عزیزالله محمدی؛خاطرات

شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۴۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 

برگهایی از درخت خاطره ها

 

 1

  خیلی از کسانی که برای یادگیری قرآن و احکام به مکتب خانه می آمدند،بعد از چند روز درس را رها می کردند و دیگر برنمی گشتند؛اما عزیزالله هر روز با اشتیاق می آمد و حتی یک لحظه هم خسته نمی شد.

 هر مطلبی که به او یاد می دادم،برای روز بعد حفظ می کرد و با آمادگی کامل به مکتب خانه می آمد.

 2

  غیبش می زد؛درست وقتی همه سر سفره نشسته بودند،ظرف غذایش را برمی داشت و می رفت بیرون از خانه.

  می رفت کنار بچه های یکی از همسایگان که اوضاع مالی مناسبی نداشتند،می نشست و همان غذای کم را با آنها می خورد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۴۷