فانوسی بالای تپه روشن است...

حوالی هلیل...

بسم ربّ شهدا
همانجا بالای تپه،
نگاه کن،
فانوس ها روشنند...

طبقه بندی موضوعی

خاطرات؛شهید عزیزالله

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۴۸ ب.ظ

 

 ۱۹

  دو نفر از بچه ها مجروح شده بودند‌.عزیزالله وقتی دید زخم هایشان خونریزی دارد،فوری چفیه اش را پاره کرد و با تکه های آن زخم های مجروحان را بست.

 

  یکی از بچه ها که این صحنه را می دید،با خنده گفت:«عزیزالله باید به فکر یک چفیه دیگر باشی.»عزیزالله لبخندی زد و گفت:«توکل به خدا،خدا کریم است و بنده هایش را به موقع یاری می کند.»

 

  چند دقیقه بعد،یک روحانی از راه رسید.او بین بچه ها مهرِ نماز و عطر و چفیه تقسیم می کرد.عزیزالله چفیه را که از دست روحانی گرفت،همه بچه ها به یاد اتفاق چند لحظه پیش افتادند و زدند زیر خنده.

 

  خودش هم می خندید.

  می گفت:«انسان باید  در سختی توکلش به خدا باشد.

 

 

 ۲۰

   با چند نفر از بچه ها در سنگر تخریب نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم.عزیزالله گوشه ی سنگر نشسته بود.یک لحظه نگاهش کردم.دیدم دارد آرام آرام اشک می ریزد.

  پرسیدم:عزیز،چی شده؟چرا گریه می کنی؟

  جواب نداد؛نمی خواست علت گریه اش را بگوید.وفتی اصرار کردم گفت:«من ترجیح دادم برای دفاع از دین و مظلومیت امام و شهدا اینجا باشم و بجنگم،اما برای یک لحظه به یاد مسئولیتم در قبال خواهرانم افتادم.

بعداز فوت پدر و مادرم،برایشان هم پدر بودم،هم مادر.وقتی به یاد مشکلات و سختی های آنها افتادم،ناخودآگاه اشکم سرازیر شد.

 

 

 ۲۱

  در آسایشگاه دور هم نشسته بودیم؛می گفتیم و می خندیدیم.

هر کسی چیزی می گفت؛یکی خاطره تعریف می کرد،یکی لطیفه می گفت،یکی ماجرای زندگی اش را و.‌..

  عزیزالله رو کرد به بقیه و گفت:«براردان شیطان ما را مجبور به انجام گناهان کبیره نمی کند؛مثلا بگوید شراب بخورید!

انحراف ما از طریق دیگری است که خیلی بدتر از شراب خوردن است.»

 

  همه بچه ها با تعجب عزیزالله را نگاه می کردند و منتظر ادامه حرفظ بودند.او گفت:«شیطان ما را از راه غیبت کردن وادار به انجام گناه می کند.وقتی دور هم جمع می شوید از غیبت بپرهیزید.

 

 

 

 ۲۲

  رفته بودیم شکار.همان ابتدا،با اولین گلوله ای که شلیک کردم،یک قوچ کوهی افتاد.

  تفنگم را آماده کردم تا دوباره شلیک کنم،که عزیزالله آن را از دستم گرفت.او گفت:«اسراف نکن؛همین یکی برای ما بس است.»

 

 

 ۲۳

چند روز بعد از به دنیا آمدنش دیگر شیر مادرش را نخورد.برای همین او را به خاله اش سپردند تا به او شیر دهد.

  عزیزالله این موضوع را نمی دانست تا اینکه سال ها بعد متوجه شد خاله اش یک سال به او شیر داده است.

 

  وقتی این را فهمید،خیلی ناراحت شد.آمد توی خانه و به خاله اش گفت:«چرا شما زودتر اظهار مادری نکردی تا من خدمت گزار شما باشم؟»

کوچ آخر

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی