فانوسی بالای تپه روشن است...

حوالی هلیل...

بسم ربّ شهدا
همانجا بالای تپه،
نگاه کن،
فانوس ها روشنند...

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

شهادت لایق می طلبه...

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۵ ب.ظ

بسم ربّ شهدا
متنی از سردار سلیمانی در مقدمه کتاب کوچ آخر...
بسمه تعالی
در طول تاریخ اسلام،عشایر پیوشته پرجاذبه ترین برگه های آن را به خود اختصاص داده اند.
روح و حماسه عشایر،پیوسته موجب جوشش و صلابت بوده و جهاد را در بستر اسلام،خصوصا تشیع زنده نگه داشته است.امام خمینی رضوان الله تعالی علیه یک بار دیگر همچون صدر اسلام ریشه های قدرتمند اسلامی را در سرزمین عشایر آبیاری کردند و موجب جوانه های ذی قیمتی گردید که بوی عطر شکوفه های آن تمام سرزمین عشایر را معطر نموده.
عشایر محمدی سلیمانی که حقیر از افتخاراتم پیوستگی و وابستگی به آنان است،با تقدیم ۷۶شهید و مجروح ضمن گرفتن سهم مهمی در پیروزی های انقلاب و شکست دشمنی،که از حمایت جهانی برخوردار بود،نام خود را در دفتر یاری کنندگان حسین زمان،پیر منور بزرگواری از سلاله ی رسول الله،شایستهْ انسانی که تاریخ پس از معصوم همانند او را به یادگار نداشته است،ثبت کردند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۵۵

عکس قدیمی

شنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۲۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

این عکس مزار شهید بابک محمدی سلیمانی هست یه عکس قدیمی ،همون روزایی که ایشون اولین و تنها شهید این روستا بودن...

اینجا بالای تپه است و به نظرم آقایی که کنار مزار ایستادند،پدر شهید بابک هستن،که چند سالی هست،  از دنیا رفتن،

🌹روحشون شاد و قرین رحمت خدا🌹

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۲۴

ساده اما محکم_خمینی

چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم
تو ساده زندگی کردی،
ساده می نشستی،
ساده راه می رفتی،
ساده حرف می زدی،بی آلایش...
ساده اما محکم،محکم در برابر ظلم،در برابر استکبار،استعمار...
ساده ی تو سختشان آمد،در برابر ظلم ایستادنت سختشان آمد،می خواستند بر گردن همه یوغ بندگی و اسارت بیندازند،
سختشان آمد که تو فریاد آزادگی سر دادی...


در برابر ساده یِ محکم تو،خود را سخت تجهیز کردند،جاسوس‌و نفوذی وخائن و موساد و ساواک و غیره را عَلَم کردند تا عَلَم تو را بیندازند...
خواستند فریاد هل من ناصر ینصرنی را در باقی مانده تاریخ خاموش کنند،خواستند درس آزادی و آزادگی فراموش شود،
تو با ساده ی محکمت مشت درشتی بر دهانشان زدی...
تو مکتب شدی،راه شدی و انقلاب شدی نه در ۲۲بهمن ۵۸بلکه از  خیلی قبل تر،انقلابی شدی در دل ها...
حالا که تو رفته ای،دشمن می آید و مرقد و بارگاهی که برایت ساخته اند را سوژه می کند و آن کاخ و قصر زیبا را به تو نسبت می دهند،می خواهند ذهن ها را از واقعیت تو دور کنند،نه تو هرگز آنگونه نزیستی،


یادم نرود خانه ساده تان در نجف و قم و پاریس را،یادم نرود، میز چوبی کوچکتان را را،یادم نرود،آن بالش و پشتی ساده اتاقتان را،یادم نرود دیدارهای ساده و بدون تشریفات شما با بزرگان و رئسای جمهور خارجی را،یادم نرود سادگی زندگی شما را،
یادم نرود به علی اقتدا کرده بودی،که اینگونه رهبر ساده و بی آلایشی بودی...
حواسم باشد،باشد،باشد...
دشمن چه ناجوانمردانه می خواهد تو را در ذهن ها بی اعتبار کند...نه،عزت و اعتبار به دست خداست،تو را خداوند روح الله کرد،سخنت،قلمت،عَلَمت نور شد،نوری بر قلب دوستداران حقیقت،و آتشی داغ و سوزان شد بر قلب دشمنانت...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۹ ، ۰۸:۱۳

اولین ستاره...

سه شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۵:۵۳ ق.ظ

از شهید بابک می پرسم؟
آن زمان کودک بودی،چیز زیادی به یاد نداری به جز دو دیدار...
یاد آن روزها می افتی،می گویی:«چه دورانی بود،چه قدر از آن روزها دور شدیم!!چه قدر نام و یادِ آن آدم ها را فراموش کردیم!؟»
یاد روزهایی که شهید می آوردند و تشییع جنازه های بغض آلود،یاد روزهایی که به احترام فرزندان شهدا،لباس عید به تن نکردید تا مبادا دلشان تنگ شود،مبادا بغض کنند و مبادا بغضشان اشک شود و شرمنده پدرانِ شهیدشان شوید...
می گویی:«پیکر شهید بابک را با تاخیر آوردند،پیکرش در منطقه ای مانده بود، که دست دشمن بوده و بعد از آزادی آن منطقه،توانستند پیکر را برگردانند.»
لحظه های آخر،نفس های آخر...خدا می داند چه شده و چه ها گذشته؟!!خدا می داند‌... 
پیکر را می آورند،پدر و مادر شهید می گویند،بالای تپه دفن شود،اینجا زمین و باغ های مردم است،گناه دارد،بالای تپه بهتر است‌.
بالای تپه ، میخواهند شهید را دفن کنند،در جیب پیراهنش کاغذی هست،وصیتنامه شهید،خودش توصیه کرده،
 از پیش تعیین کرده،که مرا بالای تپه دفن کنید...
خدا چه مهربانانه،حرف هایت را شنیده،خدای سمیعٌ علیم...
خدا چه خریدار خوبیست برای پیکر خونینت...
بالای تپه،اولین شهید،اولین ستاره...
فانوس این تپه را تو روشن کردی،تو اولین شهید بالای تپه هستی و شهدای دیگر هم همینجا به تو پیوستند و از همینجا راه آسمان پیمودید...

+

شهید بابک محمدی سلیمانی،اولین شهید عشایر محمدی سلیمانی،

مزار ایشون در روستای کناروییه شهرستان جیرفت قرار دارد.

ادامه دارد... 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۰۵:۵۳

بسم ربّ شهدا

شهدای زیادی هستند که میشود از آنها نوشت،از شهید چمران،حسن باقری،ابراهیم هادی و شهدای عزیز دیگر تا شهید آوینی،شهید حججی ،شهید سلیمانی و...

در هر شهر و روستا شهدایی هستند که شاید هیچ کس اسم آنها را نداند و نشناسد اما اسمشان پیش خدا عزیز و محترم است...شهدای عشایر،شهدایی که از دل باغ های انار،از کنار رود هلیل،از زندگی ساده عشایری،از چادرهای سیاه،از کلاس های درس و زندگی ساده روستایی و عشایری به میدان جنگ رفتند،جنگی جهانی...

جنگی که سلاح اصلی رزمندگانش،ایمان و اعتقاد بود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۶

همانجا،بالای تپه

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۳۶ ب.ظ

بسم ربّ شهدا...

سلام!

این اولین نوشته من در بلاگ بیان هست،و قبلا اینجا وبلاگی نداشتم...

آدرس این وبلاگsarbaz1300 هست،به یاد سپهبد متواضع و شجاعمان...

شهید سلیمانی...به یاد جاودانه مردِ ایل سلیمانی...

و اسم وبلاگ ،فانوسی روی تپه روشن است...

شاید بپرسید،ماجرای تپه و فانوس چیست؟!کدام تپه و کدام فانوس؟!

داستان از آنجا شروع می شود،یک روستا در جنوب استان کرمان،یک روستای کوچک، حوالی رود هلیل...

آنجا یک تپه هست،دورتر از خانه های خشت و گلی و سنگی،تپه ای که روی آن آرامگاه چند شهید است...شهدای عشایر محمدی سلیمانی...

آنجا ستارگانی خوابیده اند،که از همین خاک پرواز کردند به بی نهایت آسمان...

ستارگان زمینی که آسمانی شدند...

و فانوس هایی که راهنمای مردم شدند،در تاریکی های زمین...

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۳۶