فانوسی بالای تپه روشن است...

حوالی هلیل...

بسم ربّ شهدا
همانجا بالای تپه،
نگاه کن،
فانوس ها روشنند...

طبقه بندی موضوعی

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید عزیزالله محمدی سلیمانی» ثبت شده است

امیدوارم که مرا حلال نمایید...

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۳:۲۵ ب.ظ

وصیت نامه 
بسم الله الرحمن الرحیم
«الحمدلله الحمد الحقه کما یستحقه حمداً کثیراً»


  با سلام به پیشگاه امام زمان و ناِئب بر حقش امام امت،و با آرزوی پیروزی عاجل برای لشکریان اسلام و طلب آمرزش و مغفرت برای گناهان خود و دوستان و ارواح گذشتگان،به خصوص پدر و مادرم؛مطالبی را بیان می نمایم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۹ ، ۱۵:۲۵

از شما

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۶:۳۵ ب.ظ
به نام خدا
  از شما چیز زیادی نمی دانستم.آنچه بهمان گفته بودند،این بود که شما به خانم های روستا قرآن می آموختید.و چند نفر از دختران روستا را برای یادگیری علوم دینی به شهر بردید و خودتان هزینه تحصیلشان را می دادید.می دانید،سوره های کوچکی که مادربزرگ های الان می خوانند همه و همه یادگاریِ معنوی شماست. 
   می بینید اسمتان با قرآن پیوند خورده،چه پیوند زیبایی.میان خاطراتتان هم که سرک می کشم می بینم خیلی روی صحیح خواندن قرآن حساس بوده اید.برای صحیح خواندنش امر به معروف و نهی از منکر کرده اید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۹ ، ۱۸:۳۵

که بربندید محمل ها...

جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۱:۴۶ ب.ظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ۲۴

باران می بارید.شامش را که خورد،بلند شد تا برود به شهر.چند نفر از بچه ها سردی هوا و بارش باران را بهانه کردند تا مانع رفتنش شوند.اما قبول نکرد و گفت:«چون قول داده ام حتما باید بروم.»

  علی رغم اصرار بچه ها رفت.اما بعد از چند ساعت با ماشین پنچر برگشت.تا ساعت یک نیمه شب لاستیک را تعمیر کرد.

  چون شب از نیمه گذشته بود و باران هنوز می بارید،مطمئن بودیم که می ماند؛اما بلافاصلهوسایلش را آماده کرد و راه افتاد سمت شهر.حرف خودش را می زد،چون قول داده ام باید بروم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۳:۴۶

خاطرات؛شهید عزیزالله

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۴۸ ب.ظ

 

 ۱۹

  دو نفر از بچه ها مجروح شده بودند‌.عزیزالله وقتی دید زخم هایشان خونریزی دارد،فوری چفیه اش را پاره کرد و با تکه های آن زخم های مجروحان را بست.

 

  یکی از بچه ها که این صحنه را می دید،با خنده گفت:«عزیزالله باید به فکر یک چفیه دیگر باشی.»عزیزالله لبخندی زد و گفت:«توکل به خدا،خدا کریم است و بنده هایش را به موقع یاری می کند.»

 

  چند دقیقه بعد،یک روحانی از راه رسید.او بین بچه ها مهرِ نماز و عطر و چفیه تقسیم می کرد.عزیزالله چفیه را که از دست روحانی گرفت،همه بچه ها به یاد اتفاق چند لحظه پیش افتادند و زدند زیر خنده.

 

  خودش هم می خندید.

  می گفت:«انسان باید  در سختی توکلش به خدا باشد.

 

 

 ۲۰

   با چند نفر از بچه ها در سنگر تخریب نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم.عزیزالله گوشه ی سنگر نشسته بود.یک لحظه نگاهش کردم.دیدم دارد آرام آرام اشک می ریزد.

  پرسیدم:عزیز،چی شده؟چرا گریه می کنی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۸

شهید عزیزالله؛خاطرات

چهارشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۰۰ ب.ظ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

 

 14

وقتی شنیدم می خواهد به منطقه برود،به خانه اش رفتم.می خواستم ببینمش و موقع رفتن همراهش باشم.

  وقت خداحافظی دخترش را بغل کرد.اشک در چشم هایش حلقه زده بود.دخترش را به سینه فشرد و با صدای بغض آلود گفت:«بابا،تو دیگر مرا پای بند نمی کنی...تو را به خدا می سپارم.»

 

 

 ۱۵

برای مأموریت به خاش آمده بود.مدتی که با هم بودیم،فهمیدم نیمه های شب بدون اینکه کسی متوجه شود،از اتاق بیرون می رود.بعد هم با آرامش،بدون اینکه کسی را بیدار کند،بر می گردد و سر جایش می خوابد.

  یک شب منتظر ماندم تا اتاق بیرون برود.بعد هم دنبالش رفتم‌.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۰۰

شهید عزیزالله؛خاطرات

پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۲ ب.ظ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

در آستانه ماه محرم؛به یاد شهید عزیزاللّه...

 9

 صبحت باندبازی و بازی های سیاسی که می شد،به صراحت با این کار مخالفت می کرد و می گفت:«اگر ما وارد این مسائل شویم،انقلاب ضرر می بیند؛ما در قبال شهدا،امام و فرزندان شهدا وظیفه داریم.»

*هدف بسیجی ها،رهبر است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۲

شهید عزیزالله؛خاطرات

يكشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۵۶ ب.ظ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

 5

مبصر کلاس با دانش آموزان دختری که در کلاس ما درس می خواندند،شوخی می کرد و گاهی اوقات شوخی هایش از حالت عادی خارج می شد.عزیزالله چند بار بهش تذکر داده بود که این  کارها را نکند؛اما هر بار بی توجهی می کرد.

یک روز عزیزالله جلویش را گرفت و خیلی جدی گفت،با دخترهای کلاس شوخی نکند.بعد از تعطیلی مدرسه ،مبصر جلوی عزیزالله را گرفت و او را با چاقو مجروح کرد.

چند روز بعد چند نفر از هم کلاسی های عزیزالله،بیرون از مدرسه جلوی مبصر را گرفتند تا تنبیهش کنند و یک نفر چند سیلی به او زد.

  وقتی عزیزالله با خبر شد،فورا خودش را به آنها رساند و جلویشان را گرفت.عزیزالله مبصر را که التماس می کرد،بچه ها دست از سرش بردارند،بغل کرد و به گفت:ما مسلمانیم؛این مردانگی نیست که برادرمان را کتک بزنیم.

 

 6

  پیرمرد روضه خوان،بعد از اتمام روضه اش،گفت:«ما طرفدار و دوستدار شاه هستیم و باید از شاه حمایت کنیم.» 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۵۶

شهید عزیزالله محمدی؛خاطرات

شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۴۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 

برگهایی از درخت خاطره ها

 

 1

  خیلی از کسانی که برای یادگیری قرآن و احکام به مکتب خانه می آمدند،بعد از چند روز درس را رها می کردند و دیگر برنمی گشتند؛اما عزیزالله هر روز با اشتیاق می آمد و حتی یک لحظه هم خسته نمی شد.

 هر مطلبی که به او یاد می دادم،برای روز بعد حفظ می کرد و با آمادگی کامل به مکتب خانه می آمد.

 2

  غیبش می زد؛درست وقتی همه سر سفره نشسته بودند،ظرف غذایش را برمی داشت و می رفت بیرون از خانه.

  می رفت کنار بچه های یکی از همسایگان که اوضاع مالی مناسبی نداشتند،می نشست و همان غذای کم را با آنها می خورد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۴۷

شهید عزیزالله محمدی سلیمانی

دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۶ ق.ظ

به نام اللّهِ عزیزاللّه

بخش سوم

او در تمام این مدت از اوضاع خانواده و خواهرهایش و مردم روستا غافل نماند.
ماه رمضان که می شد،مرخصی بدون حقوق می گرفت و به روستا می آمد.روحانیونی که به روستا آمده بودند،به خانه اش می برد و در تمام ماه رمضان از آنها پذیرایی می کرد و کارهایشان را انجام می داد تا آنها بتوانند به خوبی برنامه های مذهبی روستا را که عمدتا خودش راه اندازی کرده بود،اجرا کنند.
عزیز الله بارها و بارها به جبهه اعزام شد و در عملیات های گوناگونی شرکت می کرد.
او همواره در برابر ظلم و ستم می ایستاد و خود را در برابر امام،شهدا و فرزندانشان مسئول میدانست.
به حلال و حرام توجه خاصی داشت و هرگز از بیت المال استفاده شخصی نمی کرد.
آن روز هوا سرد بود و باران به شدت می بارید.عزیزالله وارد خانه شد.لباس هایش خیس،و سر تا پا گلی شده بود.عمه که او را با این وضع دید گفت:«چرا با ماشین نمی آیی؟تو که ماشین سپاه و راننده در اختیارت هست؛چرا این مسیر طولانی را پیاده می آیی؟»
همین که داشت لباس هایش را تمیز می کرد،خندید و گفت:«عمه،بیت المال بازخواست دارد،ولی وقتی با پای خودم راه بروم،هیچ بازخواستی ندارد.»
دوستان و همرزمان عزیزالله هنوز مناجات ها و گریه های شبانه و مخفیانه عزیزالله را به خاطر دارند،آن شب ها که آرام و بدون سر و صدا از چادر بیرون می زد، برای عبادت و مناجات با خدا.
آن روزها که از دوستان صمیمی اش التماس دعای شهادت داشت و هربار که برمی گشت،ناراحت بود و دوباره سفارش می کرد برای شهادتش دعا کنند.
   آن روزها که عزیزالله نگران فرزندان کوچکش بود،مخصوصا دختر چند ماهه اش که تازه به دنیا آمده بود و مدتی بعد از شهادت پدر،او هم آسمانی شد.
آن روزها عزیز الله در جهاد با نفسش پیروز شد.در جهاد با دلبستگی ها و نگرانی های دنیا پیروز شد و پرواز کرد.
عزیزالله پسربچه و دختر چند ماهه اش را به مادر سپرد و برای آخرین بار خداحافظی کرد.
عملیات کربلای پنج بود،دشمن،بی امان آتش خمپاره و گلوله،بر سر رزمندگان فرود می آورد.ششمین روز اسفند ماه ۱۳۶۵،
عزیزالله با همان آرامش همیشگی توی کانال راه افتاد،به نیروها سر می زد و با شجاعت از روی خاکریز به طرف دشمن تیراندازی می کرد.
ساعتی بعد خبر شهادت عزیزالله را می آورند.خمپاره به پهلوی راستش اصابت کرده بود و عزیز الله به خدای عزیزش پیوسته بود.
اسم پهلوی شکسته و زخمی که می آید،،،
چشم ها،اشک را روایت می کنند.مردان و زنان این راه،مادری دارند که پهلوهای زخمی را خیلی گران می خرد...
خواهران بی تاب برادری که برایشان هم مادر بوده و هم پدر.همسر و فرزندان کوچکش منتظر همسر و پدری بودند،که دیگر او را نخواهند دید.مردم روستا منتظر عزیزشان بودند.
پیکر شهید عزیزالله را به روستا آوردند و درمیان اشک ها و تمام خاطرات خوبی که از او به یادگار مانده بود،تشییع و تدفین کردند،جسم او برای همیشه در خاک روستایش آرام گرفت،و یادش تا ابد در خاطر هر انسان حقیقت طلبی باقی خواهد ماند...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۶:۳۶

شهید عزیزالله محمدی سلیمانی

دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۲۶ ق.ظ

به نام اللّهِ عزیزاللّه

بخش دوم

او همه کار می کرد،کارهای خانه را انجام می داد،از غذا پختن و شستن مخفیانه لباس بچه ها؛تا کمک کردن در درس و مشقشان.همه را انجام می داد، بدون اینکه حتی به روی خودش بیاورد.
هر کس نمیتوانست کارش را به خوبی انجام دهد،می دانست که عریز الله حتما به کمکش می آید.
نه شبیه فیلم ها و قصه ها که قهرمان داستان در اوج سختی ها،اوضاع را خوب و عالی می کند،نه!!
عزیز الله در داستان سخت اما واقعی زندگی اش سعی کرد تا اوضاع را بهتر کند،تجربه زندگی بدون حضور مادر و زحمت رسیدگی به بقیه‌خواهر ها و برادرها و دور ماندن از خانواده برای درس و تحصیل تجربه های زیادی برای او به ارمغان آورد که روح او را هر روز قوی و قوی تر می کرد.
بعد از اتمام دوره راهنمایی،عزیز الله به جیرفت رفت و دوران متوسطه را در دبیرستان امیر کبیر جیرفت گذراند.
او علاوه بر کتاب های درسی،کتب غیر درسی هم می خواند ،از کتاب های مذهبی گرفته تا کتاب های سیاسی و اجتماعی.
آگاهی و اطلاعات او باعث شد، که در فعالیت های مبارزاتی علیه رژیم طاغوت شرکت کند.بعد از انقلاب در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ در مدارس نهضت سواد آموزی روستا به تدریس پرداخت.عزیز الله،هر گاه به روستا می آمد زنان و دختران روستا را جمع می کرد و به آنها سوره های کوچک قرآن را می آموخت.او سوره های قرآن را با نحوه صحیح تلفظ ، به آنها می آموخت ،چون همواره روی صحیح خواندن قرآن حساس بود.
سوره های کوچکی که مادربزرگهای الان در هر نماز تکرار می کنند،هدیه معنوی شهید عزیز الله به دختر بچه هایِ آن روزهای روستاست‌.
 آن زمان، زنان‌ روستا سواد خواندن و نوشتن نداشتند و دخترانی که نهایتا در مدرسه ی روستا،دروس ابتدایی را خوانده بودند و بعد از آن،شرایط و حساسیت خانواده ها اجازه  درس خواندن در شهر را به آنها نداده بود،اما عزیزالله غافل نماند و به همین آموزش ها بسنده نکرد،به طوری که بعدها تلاش کرد تا خانواده ی ده،دوازده نفر از دخترانی که در کلاس چهارم و پنجم درس میخواندند را ،راضی کند تا برای یادگیری احکام و قرآن به جیرفت بروند.
او با هزینه شخصی خودش خانه ای برایشان اجاره کرد و هر روز یکی از خواهران طلبه برای تدریس به دختران به آنجا می آمد.
بعد از این دوره آموزشی ،دخترها به روستا برگشتند و معلم دیگر بچه های روستا شدند،تا دیگران هم آموزه های قرآنی و احکام  را بیاموزند.
عزیز الله در سال۱۳۶۰ به عضویت سپاه در آمد و در کارگزینی سپاه جیرفت مشغول به خدمت شد؛و در همان سال ازدواج کرد.

در سال ۱۳۶۱مسئول کارگزینی سپاه جیرفت شد و برای اولین بار به مدت نه ماه به جبهه اعزام شد.برایش فرقی نمی کرد چه جایگاهی دارد،هر کاری که به او واگذار می کردند،به بهترین نحو ممکن انجام می داد.
هرچند مسئول کارگزینی سپاه بود اما اگر قرار بود نگهبانی دهد،بدون هیچ حرفی می رفت سر پست نگهبانی اش.
می گفت:چون وظیفه من انجام تکلیف است و برای رضای خدا کار می کنم،هیچ فرقی نمی کند که چه کاری باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۶:۲۶