فانوسی بالای تپه روشن است...

حوالی هلیل...

بسم ربّ شهدا
همانجا بالای تپه،
نگاه کن،
فانوس ها روشنند...

طبقه بندی موضوعی

شهید عزیزالله محمدی سلیمانی

دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۲۶ ق.ظ

به نام اللّهِ عزیزاللّه

بخش دوم

او همه کار می کرد،کارهای خانه را انجام می داد،از غذا پختن و شستن مخفیانه لباس بچه ها؛تا کمک کردن در درس و مشقشان.همه را انجام می داد، بدون اینکه حتی به روی خودش بیاورد.
هر کس نمیتوانست کارش را به خوبی انجام دهد،می دانست که عریز الله حتما به کمکش می آید.
نه شبیه فیلم ها و قصه ها که قهرمان داستان در اوج سختی ها،اوضاع را خوب و عالی می کند،نه!!
عزیز الله در داستان سخت اما واقعی زندگی اش سعی کرد تا اوضاع را بهتر کند،تجربه زندگی بدون حضور مادر و زحمت رسیدگی به بقیه‌خواهر ها و برادرها و دور ماندن از خانواده برای درس و تحصیل تجربه های زیادی برای او به ارمغان آورد که روح او را هر روز قوی و قوی تر می کرد.
بعد از اتمام دوره راهنمایی،عزیز الله به جیرفت رفت و دوران متوسطه را در دبیرستان امیر کبیر جیرفت گذراند.
او علاوه بر کتاب های درسی،کتب غیر درسی هم می خواند ،از کتاب های مذهبی گرفته تا کتاب های سیاسی و اجتماعی.
آگاهی و اطلاعات او باعث شد، که در فعالیت های مبارزاتی علیه رژیم طاغوت شرکت کند.بعد از انقلاب در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ در مدارس نهضت سواد آموزی روستا به تدریس پرداخت.عزیز الله،هر گاه به روستا می آمد زنان و دختران روستا را جمع می کرد و به آنها سوره های کوچک قرآن را می آموخت.او سوره های قرآن را با نحوه صحیح تلفظ ، به آنها می آموخت ،چون همواره روی صحیح خواندن قرآن حساس بود.
سوره های کوچکی که مادربزرگهای الان در هر نماز تکرار می کنند،هدیه معنوی شهید عزیز الله به دختر بچه هایِ آن روزهای روستاست‌.
 آن زمان، زنان‌ روستا سواد خواندن و نوشتن نداشتند و دخترانی که نهایتا در مدرسه ی روستا،دروس ابتدایی را خوانده بودند و بعد از آن،شرایط و حساسیت خانواده ها اجازه  درس خواندن در شهر را به آنها نداده بود،اما عزیزالله غافل نماند و به همین آموزش ها بسنده نکرد،به طوری که بعدها تلاش کرد تا خانواده ی ده،دوازده نفر از دخترانی که در کلاس چهارم و پنجم درس میخواندند را ،راضی کند تا برای یادگیری احکام و قرآن به جیرفت بروند.
او با هزینه شخصی خودش خانه ای برایشان اجاره کرد و هر روز یکی از خواهران طلبه برای تدریس به دختران به آنجا می آمد.
بعد از این دوره آموزشی ،دخترها به روستا برگشتند و معلم دیگر بچه های روستا شدند،تا دیگران هم آموزه های قرآنی و احکام  را بیاموزند.
عزیز الله در سال۱۳۶۰ به عضویت سپاه در آمد و در کارگزینی سپاه جیرفت مشغول به خدمت شد؛و در همان سال ازدواج کرد.

در سال ۱۳۶۱مسئول کارگزینی سپاه جیرفت شد و برای اولین بار به مدت نه ماه به جبهه اعزام شد.برایش فرقی نمی کرد چه جایگاهی دارد،هر کاری که به او واگذار می کردند،به بهترین نحو ممکن انجام می داد.
هرچند مسئول کارگزینی سپاه بود اما اگر قرار بود نگهبانی دهد،بدون هیچ حرفی می رفت سر پست نگهبانی اش.
می گفت:چون وظیفه من انجام تکلیف است و برای رضای خدا کار می کنم،هیچ فرقی نمی کند که چه کاری باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۶:۲۶

شهید عزیزالله محمدی سلیمانی

دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۱۲ ق.ظ

به نام اللهِ عزیز الله

بخش اول

 شهید عزیزالله محمدی سلیمانی
حجم: 393 کیلوبایت


  همیشه اول کارها سخت است،نوشتن از مردانی که در برهه ای از زمان جوانمردانه زیسته اند و جوانمردانه دنیا را ترک کرده اند و نام نیکی از آنها به جا مانده، سخت است.
اولش سخت است،چون نه آنها را دیده ایم،نه در کنارشان بوده ایم،ناچار نشسته ایم پای یادگاری هایی که از آنها باقی مانده.
  یکی از روزهای سال۱۳۶۶در یک روستای کوچک،در سیاه چادر روستایی،نوزادی متولد شد،
دومین فرزند خانواده،عزیزاللّه،چشم به دنیا گشود.
در میان ترش و شیرین باغ های انار و رود جاری هلیل،در میان خانواده ای ساده و پر جمعیت،در میان مردمان زحمتکش روستا قد کشید.
عزیز الله به همراه دوستانش در روستا بازی می کرد،خوش می گذراند و صدای خنده و شادی آنها،روستا را پر می کرد.او مثل همه بچه ها از بازی لذت می برد اما همین که وقت اذان میشد،همچون پدر وضو می گرفت و به نماز می ایستاد،
  همین ذوق و علاقه باعث شد،او را قبل از ورود به مدرسه و در همان دوران کودکی به مکتب بفرستند،تا قرآن و احکام دینی بیاموزد.مکتب برای عزیز اللّه بهشتی بود که با اشتیاق و بدون خستگی درس را می آموخت و هر آنچه استاد در ذهن آماده و مشتاق او می ریخت،با جان و دل حفظ می کرد.
بعد از مکتب خانه،وارد مدرسه شد.مدرسه ی روستایی که دانش آموزان میتوانستند،دوره ابتدایی را آنجا بگذرانند.
بعد از آن،باید به جای دیگری می رفتند،و دوره راهنمایی و دبیرستان را معمولا در رابر و جیرفت می گذراندند.
  عزیزاللّه همراه هم سن و سالانش عازم رابر شد،گذران زندگی دور از خانواده،با اندک پولی که داشتند،سختی های خودش را داشت،اجاره خانه،خرید لباس و کتاب و غیره ....اما سادگی زندگی روستایی به عزیزالله قناعت و صرفه جویی را خوب یاد داده بود.
به طوری که،تنها کسی که دخل و خرجش به یک اندازه میشد،عزیز الله بود.
دانش آموزان روستا به خاطر فاصله زیاد و سختی رفت و آمد،شش ماه سال تحصیلی در رابر می ماندند و عید که می شد،برای دیدن خانواده بر می گشتند.بعد از گذران یک زمستان دور از خانواده،با شور و شوق به دیدار پدر،مادر،خواهرها و برادر ها می آمدند و دوباره بعد از تعطیلات می رفتند، به خانه دیگرشان برای تحصیل.
در یکی از این زمستان ها، عزیز الله در رابر سرگرم درس و مدرسه بود و از آن طرف در روستا،فرزند کوچکی به خانواده اضافه شد،مادر وضع حمل کرد وخواهر کوچک عزیز الله به دنیا آمد،آمدن او همه را شاد کرد، اما بعد از چند روز مادر از دنیا رفت.
  زمستان با غم فراق مادر گذشت،عید که شد،عزیزالله بی خبر از مرگ مادر، همراه دوستانش به روستا بر گشت،گهواره خواهر گوشه چادر خودنمایی می کرد،اما عزیزالله متوجه نبود مادر نشد، تا اینکه خواهر ها گریه کنان او را با خبر کردند.
  نبود مادر در یک زندگی روستایی،آنقدر سخت است،که گویی کل امور خانواده فلج می ماند،بعد از رفتن مادر،عزیز الله برای خواهرانش هم مادر شد، هم برادر.او اجازه نداد،مشکلات و غم های زندگی آنها را از پا درآورد.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۶:۱۲

علی؛تبلور آرزوهای انسانها

شنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۶ ب.ظ

بسم‌اللّه الرحمن الرحیم

بخش هایی از نوشته هایشهیدچمران در مورد حضرت علی علیه السلام:

«ای علی هنگامی که جوان بودم،از قهرمانان عالم لذت می بردم.
قهرمانی های تو مرا فریفته بود.نبردهای بدر و اُحد و خندق مرا به وجد می آورد.هنگامی که درِ خیبر را با یک دست کَندی،دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.
ای علی! بزرگتر شدم،به علم و ادب پرداختم،علم و ادب تو مرا فریفت.
ای علی!بزرگتر شدم،ایمان تو و عرفان تو مرا مبهوت کرد...»
«ای علی!اکنون درد ها و غم های تو مرا مسحور کرده است،درد و غم،پیوندی عمیق بین من و تو به وجود آورده است،که در هر ضربان قلبم،درد تو را احساس می کنم.چه درد های کشنده ای،دردی که تا مغز استخوان مرا می سوزاند،دردی که تو اسلام را بدانی و نتوانی پیاده کنی،تا سعادت انسانها را تأمین کنی.آنگاه ببینی که به دست فرصت طلبان به گمراهی کشیده می شود و تو مجبور به سکوت باشی...»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۵۶

ب بسم الله

جمعه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۱۲ ب.ظ

  بسم الله الرحمن الرحیم 

  سلام!

  فکر کردم قبل از شروع، چند مطلب را با شما در میان بگذارم،

  اول اینکه، من نه نویسنده ام و نه پژوهشگر!هیچ کدام.

  چند دلیل باعث شد که این وبلاگ ساخته شود،و اگر خدا بخواهد چراغش روشن بماند.

  اگر دو دلیل را بخواهم بگویم،این هاست:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۱۲

دومین روز تابستان

سه شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۵۲ ق.ظ

بسم رب الشهدا

روز دوم تیرماه ۱۳۴۴ آن روز که از آسمان ها به زمین آمدی و ۱۸سال بعد در سال ۶۲ سبک بار و آزاد دوباره به آسمان،نزد خدای خویش بازگشتی‌...

تولدتان مبارک با اندکی تأخیر...

ساده،بی ریا، متواضع و صمیمی مثل یک روز تابستانی و آفتابی،

می شود تصور کرد،صمیمیت و مهربانی ات را...

دوست داشتی دوستانت با خدا دوست شوند،دوست داشتی نور همیشه باشد و فانوس روشن،همه آنها دور و برت جمع می شدند و تو برادرانه برایشان می گفتی ،می گفتی از خدا،از آسمان،از امام...

تصور می کنم،وقتی  سوره های کوچک قرآن را حفظ می کردی و در حین کار و کمک به دیگران با خود زمزمه می کردی و مأنوس بودی با کتاب آسمانی...

هر نفس برایت راهی بود تا آسمان،راهی بود تا رسیدن،راهی تا خدا...

راهی که کوتاهش کردی،ره صد ساله یا هزار ساله یا حتی بیشتر را  پیمودی، که اینگونه پر کشیدی تا اعلی علیین...

انگار نخواستی بیشتر بمانی،دنیا را کمتر از آن دیدی که آلوده اش شوی...

تولدتان مبارک با اندکی تأخیر،متولد دومین روز تابستان...

شهید بابک محمدی سلیمانی

تولد دوم تیر ماه ۱۳۴۴

شهادت سیزده آبان ماه ۱۳۶۲

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۹ ، ۰۰:۵۲

شهادت لایق می طلبه...

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۵ ب.ظ

بسم ربّ شهدا
متنی از سردار سلیمانی در مقدمه کتاب کوچ آخر...
بسمه تعالی
در طول تاریخ اسلام،عشایر پیوشته پرجاذبه ترین برگه های آن را به خود اختصاص داده اند.
روح و حماسه عشایر،پیوسته موجب جوشش و صلابت بوده و جهاد را در بستر اسلام،خصوصا تشیع زنده نگه داشته است.امام خمینی رضوان الله تعالی علیه یک بار دیگر همچون صدر اسلام ریشه های قدرتمند اسلامی را در سرزمین عشایر آبیاری کردند و موجب جوانه های ذی قیمتی گردید که بوی عطر شکوفه های آن تمام سرزمین عشایر را معطر نموده.
عشایر محمدی سلیمانی که حقیر از افتخاراتم پیوستگی و وابستگی به آنان است،با تقدیم ۷۶شهید و مجروح ضمن گرفتن سهم مهمی در پیروزی های انقلاب و شکست دشمنی،که از حمایت جهانی برخوردار بود،نام خود را در دفتر یاری کنندگان حسین زمان،پیر منور بزرگواری از سلاله ی رسول الله،شایستهْ انسانی که تاریخ پس از معصوم همانند او را به یادگار نداشته است،ثبت کردند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۵۵

عکس قدیمی

شنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۲۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

این عکس مزار شهید بابک محمدی سلیمانی هست یه عکس قدیمی ،همون روزایی که ایشون اولین و تنها شهید این روستا بودن...

اینجا بالای تپه است و به نظرم آقایی که کنار مزار ایستادند،پدر شهید بابک هستن،که چند سالی هست،  از دنیا رفتن،

🌹روحشون شاد و قرین رحمت خدا🌹

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۲۴

ساده اما محکم_خمینی

چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم
تو ساده زندگی کردی،
ساده می نشستی،
ساده راه می رفتی،
ساده حرف می زدی،بی آلایش...
ساده اما محکم،محکم در برابر ظلم،در برابر استکبار،استعمار...
ساده ی تو سختشان آمد،در برابر ظلم ایستادنت سختشان آمد،می خواستند بر گردن همه یوغ بندگی و اسارت بیندازند،
سختشان آمد که تو فریاد آزادگی سر دادی...


در برابر ساده یِ محکم تو،خود را سخت تجهیز کردند،جاسوس‌و نفوذی وخائن و موساد و ساواک و غیره را عَلَم کردند تا عَلَم تو را بیندازند...
خواستند فریاد هل من ناصر ینصرنی را در باقی مانده تاریخ خاموش کنند،خواستند درس آزادی و آزادگی فراموش شود،
تو با ساده ی محکمت مشت درشتی بر دهانشان زدی...
تو مکتب شدی،راه شدی و انقلاب شدی نه در ۲۲بهمن ۵۸بلکه از  خیلی قبل تر،انقلابی شدی در دل ها...
حالا که تو رفته ای،دشمن می آید و مرقد و بارگاهی که برایت ساخته اند را سوژه می کند و آن کاخ و قصر زیبا را به تو نسبت می دهند،می خواهند ذهن ها را از واقعیت تو دور کنند،نه تو هرگز آنگونه نزیستی،


یادم نرود خانه ساده تان در نجف و قم و پاریس را،یادم نرود، میز چوبی کوچکتان را را،یادم نرود،آن بالش و پشتی ساده اتاقتان را،یادم نرود دیدارهای ساده و بدون تشریفات شما با بزرگان و رئسای جمهور خارجی را،یادم نرود سادگی زندگی شما را،
یادم نرود به علی اقتدا کرده بودی،که اینگونه رهبر ساده و بی آلایشی بودی...
حواسم باشد،باشد،باشد...
دشمن چه ناجوانمردانه می خواهد تو را در ذهن ها بی اعتبار کند...نه،عزت و اعتبار به دست خداست،تو را خداوند روح الله کرد،سخنت،قلمت،عَلَمت نور شد،نوری بر قلب دوستداران حقیقت،و آتشی داغ و سوزان شد بر قلب دشمنانت...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۹ ، ۰۸:۱۳

اولین ستاره...

سه شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۵:۵۳ ق.ظ

از شهید بابک می پرسم؟
آن زمان کودک بودی،چیز زیادی به یاد نداری به جز دو دیدار...
یاد آن روزها می افتی،می گویی:«چه دورانی بود،چه قدر از آن روزها دور شدیم!!چه قدر نام و یادِ آن آدم ها را فراموش کردیم!؟»
یاد روزهایی که شهید می آوردند و تشییع جنازه های بغض آلود،یاد روزهایی که به احترام فرزندان شهدا،لباس عید به تن نکردید تا مبادا دلشان تنگ شود،مبادا بغض کنند و مبادا بغضشان اشک شود و شرمنده پدرانِ شهیدشان شوید...
می گویی:«پیکر شهید بابک را با تاخیر آوردند،پیکرش در منطقه ای مانده بود، که دست دشمن بوده و بعد از آزادی آن منطقه،توانستند پیکر را برگردانند.»
لحظه های آخر،نفس های آخر...خدا می داند چه شده و چه ها گذشته؟!!خدا می داند‌... 
پیکر را می آورند،پدر و مادر شهید می گویند،بالای تپه دفن شود،اینجا زمین و باغ های مردم است،گناه دارد،بالای تپه بهتر است‌.
بالای تپه ، میخواهند شهید را دفن کنند،در جیب پیراهنش کاغذی هست،وصیتنامه شهید،خودش توصیه کرده،
 از پیش تعیین کرده،که مرا بالای تپه دفن کنید...
خدا چه مهربانانه،حرف هایت را شنیده،خدای سمیعٌ علیم...
خدا چه خریدار خوبیست برای پیکر خونینت...
بالای تپه،اولین شهید،اولین ستاره...
فانوس این تپه را تو روشن کردی،تو اولین شهید بالای تپه هستی و شهدای دیگر هم همینجا به تو پیوستند و از همینجا راه آسمان پیمودید...

+

شهید بابک محمدی سلیمانی،اولین شهید عشایر محمدی سلیمانی،

مزار ایشون در روستای کناروییه شهرستان جیرفت قرار دارد.

ادامه دارد... 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۰۵:۵۳

بسم ربّ شهدا

شهدای زیادی هستند که میشود از آنها نوشت،از شهید چمران،حسن باقری،ابراهیم هادی و شهدای عزیز دیگر تا شهید آوینی،شهید حججی ،شهید سلیمانی و...

در هر شهر و روستا شهدایی هستند که شاید هیچ کس اسم آنها را نداند و نشناسد اما اسمشان پیش خدا عزیز و محترم است...شهدای عشایر،شهدایی که از دل باغ های انار،از کنار رود هلیل،از زندگی ساده عشایری،از چادرهای سیاه،از کلاس های درس و زندگی ساده روستایی و عشایری به میدان جنگ رفتند،جنگی جهانی...

جنگی که سلاح اصلی رزمندگانش،ایمان و اعتقاد بود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۶